مقدمه :
در دنياي امروزه هيجانات ، تنش ها ، عصبيت ها وعوامل متعددي از اين قبيل حاكم بر زندگي روزمره افراد هستند .
هر كدام از افراد جامعه امروزي در برخورد مستقيم با انواع استرسها و شرايط عصبي قرار دارند .محيط زندگي اجتماعي ، خانواده وهر آنچه فرد با آن در ارتباط است ميتواند بعنوان عامل تنش زا جريان زندگي اورا به سمت بحرانها ونگرانيها سوق دهد .
امروزه تجارب تنش زا ناخواسته عكس العمل افراد را تعيين مي كنند . بدين ترتيب كه وقتي فردي يك تجربه ناخوشايند واسترس همراه با آن را دريافت مي كند واكنش منفي بصورت اضطراب خود كم بيني ، افسردگي وغيره را از خود بروز مي دهد . زيرا قدرت برخورد مقابله طبيعي با مشكلات را در نيافته وشايد نمي تواند كه دريافت صحيحي ا زموقعيت خود داشته باشد .
از معضلات جامعه امروزي وشايد از بزرگترين آنها مسائل اضطراب است وافسردگي كه هر كدام را به اختصار بيان مي داريم .
اضطراب ، دلشوره ، تشويش ، نگراني ،دلهره ، دلواپسي ، بي قراري ، دل آشوبه ونابساماني حالاتي هستند كه هر انساني خواه وناخواه آنرا تجربه كرده است . مي توان با اطمينان گفت كه امكان ندارد انسان در اين جهان زيسته باشد وتجربه اضطراب را نداشته باشد ( معانه ، 1370).
ممكن است اضطراب را يك نوع درد داخلي دانست كه سبب ايجاد هيجان وبه هم ريختن تعادل موجود مي گردد و چون بشر دائما به منظور برقراري تعادل كوشش مي كند بنابراين مي توان گفت كه اضطراب يك محرك قوي است .
امكان دارد اين محرك مضر باشد واين خود بستگي دارد به درجه ترس ومقدار وخطراتي كه متوجه فرد است (شاملو 1369).
در برخي از ديدگاهها گفته مي شود كه هنگامي احساس اضطراب دست مي‌دهد كه فرد با موقعيتي روبرو شود كه كنترلي بر آن ندارد بطور كلي كنترل ناپذير بودن آنچه روي مي دهد واحساس درماندگي در برابر آن باعث مي‌شود كه فرد در موقعيتي فشار زا قرار گرفته احساس اضطراب نمايد .
هر آدمي براي رويارويي با موقعيت فشار زا روش خاص خود را دارد گاهي فرد هيجان را در مدار توجه قرار مي دهد وبجاي درگيري با مساله اضطراب زا سعي مي كند ، به طرق ديگري از اضطراب خود بكاهد ، گاهي خود مساله را در مدار توجه قرار مي دهد .
موقعيت اضطراب زا را ارزيابي مي كند وسپس دست به كاري مي زند تا آن موقعيت را تغيير دهد يا از آن اجتناب نمايد .( هيلگارد به 1369)
اگر چه مقدار محدودي اضطراب براي رشد بشر ضرروي است ولي مقدار آن نيز باعث اختلال رفتار مي شود واغلب اوقات شخص را مجبور به نشان دادن رفتار نوروتيك يا پسيكوتيك مي نمايد (شاملو ، 1369).
موقعيتهاي گوناگون زندگي خانوادگي اجتماعي تحصيلي ، شغلي همگي مي‌توانند عوامل تنش زا را ايجاد ويا تشديد نمايند .
چنانچه فردي در يك موقعيت خاص شغلي قرار گرفته باشد كه همواره استرس ، نگراني ترس ويژگي شغلي او را تشكيل دهد خود او نيز حالتهاي اضطراب را تجربه مي كند واين موقعيتهاي اضطراب زا تا حدودي بهداشت رواني فرد را بر هم مي زند .
بدين ترتيب مي بايست با تحقيق هر چه بيشتر در زمينه عوامل اضطراب زا وغلبه بر آنها به نحو طبيعي وصحيح موقعيتهاي تنش زا را كاملا درك نموده وراه مقابله با آنرا ايجاد نمائيم تا شايد بتوان تا حدود زيادي معضل بزرگ جامعه امروزي كه مسائل ناشي از اضطراب است را از بين ببريم .
افسردگي بيماري بسيار شايعي است كه با وجود تحقيقات دامنه‌دار در‌مورد
علل ، علائم وطرق درمان آن متاسفانه در بيشتر جوامع امروزي و از جمله جامعه خود ما توجه به آن مبذول نشده است . علائم افسردگي را تا مدتها به عوامل ديگري چون ضعف اعصاب ، عصبانيت هيپوكندرياك وغيره نسبت مي‌دادند به همين سبب تشخيص صحيح ودرمان آن به تعويق مي انجاميد ( امانت 1338).
بيماري افسردگي بيماري است كه خصوصيت اول وعمده آن تغيير خلق است وشامل يك احساس غمگيني است كه ازيك نااميدي خفيف تا احساس ياس شديد ممكن است نوسان داشته باشد . اين تغيير خلق نسبتا ثابت وبراي روزها ، هفته ها ، ماهها يا سالها ادامه دارد. افسردگي بر روي كل ارگانيسم اثر مي كند و تمام حوزه هاي زندگي يك فرد را تحت تاثير قرار مي دهد اين اثر در احساسات ، نيرو ،كشش ،فكر كيفيت ، علائق فرد نمايان مي شود (وهابزاده ، 1364).
منظور از اختلالات عاطفي گونه هايي از سازمان يافتگي هاي مرضي است كه در وهله نخست دگرگوني وفروريختگي خلق وخوي در آنها بصورتي بارز به چشم مي خورد ، رفتارهايي كه در اين حالات مشاهده مي شود در دو قطب كلي شادي غمگيني مشاركت دارند ، وجود بي نظمي هايي در تفكر منطقي ومحتواي آن در افسردگان بدون توجه به نوع آنان به ثبت رسيده است
( منصور ودادستان ، 1368).
در روانپزشكي ، افسردگي را تغيير خلق در جهت غمگيني مي دانند ، بارزترين علامت بيماري افسردگي همانا خلق افسرده ايست كه به درجات مختلف ممكن است پديد آيد . در پاره اي از موارد خلق افسرده ممكن است تنها علامت بيماري باقي بماند به هر حال در اين بيماري كليه اعمال حياتي متناسب با خلق افسرده تغيير مي كند. (اخوت وجليلي ، 1363).
همانطور كه ميدانيم افسردگي تنها علامت عاطفي نيست وهمراه با افسردگي ، بيخوابي وبي اشتهايي ، خودكشي ، احساس بي ارزش و فراوان ديده مي شود . حدود افسردگي گاهي با موقعيت موجود متناسب نيست و گاهي حتي خود فرد از آن آگاهي ندارد .( پور افكاري ، 1364).
تقريبا هر كس گهگاه احساس افسردگي مي كند اكثر ما گاهي وقتها احساس غم ورخوت مي كنيم وبه فعاليتهاي لذت بخش علاقه اي نشان نمي دهيم . افسردگي پاسخ طبيعي آدمي به فشارهاي زندگي است . عدم موفقيت در تحصيل يا كار از دست دادن يكي از عزيزان و آگاهي از اينكه بيماري يا پيري توان ما را به تحليل مي برد از جمله موقعيتهايي هستند كه اغلب موجب بروز افسردگي مي شوند افسردگي تنها زماني نابهنجار تلقي مي شود كه با واقعه اي كه رخ داده متناسب نباشد ويا فراتر ازحدي كه براي اكثر مردم نقطه آغاز بهبود است ادامه يابد ( براهني وهمكاران ، 1368).
افسردگي واكنشي است كه در نتيجه پيدايش موقعيتهاي نامساعد ايجاد مي گردد واز لحاظ پزشكي يك نوع آزردگي است كه فعاليت وقابليت حياتي جسماني وعقلاني فرد را كاهش مي دهد . وبطور خلاصه مي توان گفت كاهش يافتن نيرو وفعاليت جسماني رواني موجب آزردگي مي باشد .( آگاه ، 1355).
افسردگي طبيعي ومتعادل در انسان واكنش است يك عامل بيروني كه فرد از آن آگاه است ومحروميت آن را آگاهانه درك مي كند .
بايد بدانيم كه واكنش افسردگي با واكنش نوروتيك آن از دو جنبه فرق مي‌كند يكي اينكه افسردگي در فرد نوروتيك از لحاظ شدت نامناسب با محرك بيروني است ودوم اينكه در افرادي ظاهر مي شود كه بعلت خصوصيات خاص شخصيتي آمادگي وزمينه ابتلاء به آن را داشته اند .(شاملو 1364).
همه ما معناي غم وافسردگي را مي دانيم وگاه بي گاه دچار اين حالت شده ايم . نا اميدي عشق ، مرگ وشركت در عزا و بعضي از مسائل مردم را غمگين مي سازد . در بيماران افسرده نيز افسردگي بعلل همين مسائل ايجاد مي شود ولي چون شخص قبلا به سبب احساس حقارت وعدم كفايت مستعد بيماري است به كلي مغلوب مي گردد وافسردگي ايجاد مي شود ( بيرجندي ، 1364).
مشاهدات بين الملي بدون ارتباط با كشور تحت مطالعه با افسردگي يك قطبي را در زنها 2 بار شايعتر از مردها نشان داده است .هر چند علل اين اختلاف معلوم نيست اين تفاوت را ناشي از استرس هاي متفاوت زايمان ، درماندگي آموخته شده و آثار هورموني نهفته مي دانند ( پورافكاري ، 1368).
با توجه به افسردگي فراوان در جامعه كنوني ما ، پژوهش حاضر در اين زمينه تدوين شده ، باشد تا گامي هر چند كوچكتر در راه شناخت انواع درمان آن برداشته شود .
پژوهشگر اميدوار است كه گرچه اين پژوهش ممكن است نتواند آنطوركه بايد افسردگي را معلمان مدارس مورد سنجش قرار دهد ، ولي حداقل گامي است كه در اين راه برداشته مي شود وانگيزه هايي را براي ادامه پژوهش هاي آزمايشي در اين زمينه در ذهن علاقمندان بر انگيزد.

هدف تحقيق
انسانها در جامعه امروزي در معرض انواع تنش ها و فشارها قرار مي گيرند . فشارهايي كه با پيشرفت جوامع در زمينه تكنولوژي وصنعت به مراتب بيشتر شده وموجبات بروز مشكلات جسمي و روحي فراواني را براي افراد فراهم مي آورد . فشارها ومعضلات عديده اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي سبب مي شود كه وجود انسان سريعتر از گذشته فرسوده گردد وروان حساس آدمي زودتر در معرض انواع بيماريها قرار گيرد بخصوص دراين ميان تولد كودكان استثنايي مشكل را دو چندان كرده است .
د راين راستاست كه مسئله اي بنام تربيت و آموزش وتحت الشعاع آن مدارس استثنايي و كادر آموزشي مطرح مي شود .
شايد يكي از مهمترين عوامل ترقي در زمينه آموزش اين كودكان در هر جامعه اي ، وجود معلمان ودبيران كار آزموده و مجرب است كه با مراقبتهاي دقيق و آموزش و روش دلسوزانه توام باشد .
ودر آموزش وتربيت اين كودكان ،اگر مثلثي را فرض كنيم كه يك زاويه آن كودك در زاويه ديگر والدين باشند ، در راس آن معلمان ودبيران قرار دارند .
معلمان علاوه بر اينكه در دروس كتب را به كودكان مي آموزند نقش تربيت
كردن آنان را براي ورود به جامعه اي بزرگتر را به عهده دارند وچه بسا در اين راستا خود نيز به مرور زمان دچار معضلات عديده جسمي و روحي شود . چرا كه برخورد دائمي با مشكلات روحي وجسمي كودكان مي تواند وجود هر فردي را تحت تاثير قرار دهد .
بدين تربيت از آنچه گفته شد در مي يابيم كه سلامت رواني كادر آموزشي از درجه اهميت بالايي برخوردار است وهدف از اين پژوهش درك ودريافت پديده افسردگي واضطراب ومسايل ناشي از آنها وارائه راه حلهاي مناسب در جهت ياري نمودن به كادر آموزشي مدارس است .

فايده واهميت تحقيق
” فرانسيس الكساندر ” در كتاب در” تاريخ روانپزشكي ” نوشت كه : از نظر تاريخي ، روانپزشكي قديمي ترين تخصصهاي پزشكي است زيرا كه طب بروي ، بيشتر به جنبه هاي روانشناختي وذهني توجه داشت .
ولي در واقع عمر روانپزشكي نوين ، شايد به دو قرن نرسد وتازه به بيشترين دانش ما در اين حيطه حاصل دست آوردهاي علمي دو سه نسل پيشين‌است از آنجا‌،‌دانش‌ما پيرامون افسردگي،بيشترنتيجه‌تلاشهاي پژوهندگان
واندشيمندان اين حوزه درسي وچند سال گذشته بوده است .
با آنكه قدرت اين فراگيري ، در مقايسه با توجهي كه پزشكان در همه اعصار به آن داشته اند هنوز دانش ما از چند وچون افسردگي واضطراب گرچه اندك نيست .
ولي كاستيها ونقاط كور فراوان دارد . البته اين شايد در مورد اكثر آشفتگيهاي ذهني ونيز بسياري از بيماريهاي جسمي صادق باشد . از اينرو هنوز پزشكان فراينده دركند وكاو وپژوهش اند .
ارسطو نوشته است : ” آنها د رفلسفه ، سياست ،شعر وهنر به جايگاه والايي ميرسند ، همه گرايشي به ملانگولي دارند ” پس افسردگي واضطراب به تنها بيماري مردمان شكست خورده وداغديده ودرمانده وناتوان و آواره يا ساكنين تيمارستانها وزندانها نبوده ونيز گريبانگير ، گرانمايگاني از آن دسته كه ارسطو بر مي شمرد .
درسمپوزيدي كه درژنو برگزار شده بود ، روانپزشكان وپزشكان باارائه تحقيقات مورد تاكيد بيان نمود كه بحث ” بيماري ومرض ” دو حيطه قلمرو جداگانه را مي طلبد چه آنچه حالات نفساني انساني گو آنكه در برخي حالاتشان با حالات جسماني به ارتباط تنگاتنگ دست مي يابند . نمادها وسيمايه هايي متفاوت با حالات جسماني نسبي نوع بشر را متظاهر مي سازند وبا لطبع حالات مرضي رواني نيز با حالات مرضي جسم تظاهراتي دو گانه را بروز ميدهند واين مساله در نوع تلقي ما از روان كه جوهري عاجز از ماده ويا منعبث ا زحركت ودگرگوني ساده است ، تفاوتي نمي نهد اگر چه شايسته آن است كه براي روان اصالتي غير مادي قائل باشيم واين گوهر را با ارزشي ديگر ارزش نما كنيم .

بيان مساله
باتوجه به گسترش روز افزون كودكان استثنايي ودچار مشكل بعلت مسائل عديده اي كه در زندگي امروزي وجود دارد ، كادر آموزشي مدارس يكي از با اهميت ترين جنبه هاي آموزشي را تشكيل مي دهد كه با لطبع موقعيت جسمي ورواني آنان از اهميت بسياري برخوردار است .
در اين تحقيق سعي بر آن شده تا اضطراب وافسردگي معلمان مدارس استثنايي ومعلمان مدارس عادي بررسي شود ومورد مقايسه قرار گيرد .

موضوع تحقيق :
مقايسه ميزان افسردگي واضطراب در معلمان مدارس كودكان استثنايي ومعلمان مدارس عادي .

فرضيه تحقيق :
ميزان افسردگي واضطراب در معلمان مدارس كودكان استثنايي بيشتر از معلمان مدارس عادي است.

تعريف مفاهيم و واژه ها
1- اضطراب : داشتن دلشوره بدبيني به آينده عدم قدرت تصميم گيري ، كنش ترس شديد ومداوم ،تعريق لرزش ، آه كشيدن ،ضربان شديد قلب ، ( مان ، 1371).
2- افسردگي : اين اصطلاح بسيار وسيع وتاحدودي مبهم است ، براي شخص عادي حالتي مشخص با غمگين وگرفتگي وبي حوصلگي وبراي پزشك گروه وسيعي از اختلالات خلقي بازير شاخه هاي متعدد را تداعي مي كند ( پور افكاري ، 1373).
3- معلم : دوشيزه يا زني كه دوره تربيت معلم را گذرانده وبه آموزش وپرورش د رمدارس مي پردازد .

تعريف عملياتي اضطراب
در اين تحقيق اضطراب عبارتست از آنچه كه بوسيله آزمون اضطراب كتل سنجيده مي شود .

تعريف عملياتي افسردگي
در اين تحقيق افسردگي عبارتست ا زآنچه كه بوسيله آزمون بك (‌افسردگي) سنجيده مي شود .

تاريخچه اضطراب
اختلالات اضطراب بشرحي كه در نوشتجات طبي آمده ، گروه ناهمگن از سندروهاي باليني وتعريفها را در بر مي گيرد .
از نظر تاريخي ، اصطلاحاتي نظير ،خستگي شديد عضو قلب ، ودر قلب تحريك پذير و ” نوروز قلبي ” و سندرم فعاليت ” و ” آستني عصبي عروقي ” همه براي توصيف اختلالات فرض اضطراب كه در آنها تنگي نفس تپش قلب ، خستگي عدم تحمل فعاليت واشتغال ذهني با حالات جسمي علائم عمده اختلال را تشكيل مي داده اند ، مورد استفاده قرار گرفته اند ، نور آ‎ستني يا خستگي عصبي يكي ديگر از اصطلاحاتي است كه براي اختلالات اضطراب فراوان به كار رفته است .نوروز اضطراب كه بوسيله فرويد بكار رفت . براي متجاوز از چهل سال بر چسب عمده براي اختلالات اضطراب بود ( گلدبرگ ، 1371).
براي اولين بار پزشك امريكايي بنام بيرد سال ( 1869) نور آستني را تعريف كرد . بيماراني كه امروز آنها را مبتلا به نوروز اضطراب مي شناسيم در نور آستني بيرد گنجانده مي شود . معهذا برخي از بيماران مبتلا به هيستري ويا وسواس بيشتر در تعاريف او جا مي گيرد بعد از او داكوستا در سال ( 1871) سندرم خلل تحريك پذيري را گزارش داد.
فرويد در سال ( 1898) نوروز اضطراب را بعنوان يك واحد باليني از پسيكا‌ستني بازشناخت علامت اصلي اين بيماري نگراني ،اضطراب ودلهره مي‌باشد كه هر سه عمليات مختلفي از يك كيفيت اساسي است كه به احساس پريشاني ، انتظار خطري تربيت الوقوها واحساسهاي بدني همراه است
( گلد‌برگ ، 1368).
نوروز حالت اضطراب به طور عمده اختلال افراد جوان است كه شروع آن معمولا در اواسط دهه سوم عمر است وبطور متوسط بيمار قبل از مراجعه براي درمان 5 سال علائم اضطراب را داشته است .شيوع حالات اضطراب در جمعيت نرمال در انگلستان وامريكا 2 تا 5/4 % ذكر گرديده است . معهذا اين ارقام اطلاعاتي در مورد شدت علائم ودرجه ناتواني اجتماعي حاصل از اين اختلال بدست نمي دهد .
اختلالات اضطراب در 14% بيماران قلبي و 2% بيماران جراحي شده مشاهده شده است . اختلالات اضطراب بنظر ميرسد كه دركار طبابت خوب شناخته نمي شوند . عدم تشخيص اضطراب بدون ترديد تا حدودي مربوط به اين واقعيت است كه اغلب علايم جسمي بارزترين خصوصيات حالات اضطراب را تشكيل مي دهند . علت ديگر اين است كه بيمار مضطرب اغلب خود را مبتلا به يك اختلال جسمي تصور نموده وبيشتر به درمانگاه داخلي مراجعه مي كنند تا مراكز بهداشت رواني ( طريقتي ، 1367).
اضطراب كلي از شايعترين مسائلي است كه در كار طبابت با آن برخورد مي شود تخمين زده مي شود كه عمده بيماران را مبتلا به اختلال اضطراب مزمن نسبت به پزشكان 40 بر يك است و 30% كسانيكه پزشك عمومي مراجعه مي نمايند از اين ناراحتي در عزابند تشخيص افتراقي وارزيابي طبيب عمومي در مورد اضطراب بارنگين كماني از عوامل بيولوژيكي وانساني روبرو است . نقش پزشك ارزيابي تشخيص كامل در عين حال تعادلي است كه بي‌جهت به قيمت ناديده گرفتن عوامل رواني ومحيطي مهم روي جزء زيستي طبي موضوع تكيه نكند . حفظ اين تعادل چندان آسان نيست در يك قطب پزشكي در خطر ناديده گرفتن علل پنهاني است ودر قطب ديگر ناتواني در شناخت عوامل ايجاد كننده رواني رفتاري واجتماعي است .
ممكن است منجر به يك سري مراجعات مكرر وبي حاصل گردد كه اغلب استفاده از انواع دارو و آزمايشات گران قيمت را به همراه دارد .
هدف كمك به پزشك در تشخيص ودرمان فقر مسائل شايع مربوط به اضطراب است در بعضي موارد نظر يك بيمار مبتلا به آسم مضطرب تشخيص آثار جانبي دارو ممكن است كليه درمان باشد در ارتباط اضطراب با بيماريهاي روان تني بحثهاي مفصلي انجام نشده ودر اين ارتباط مقداري در مورد بيماريهاي روان تنها صحبتهايي مي كنيم .
روان وتن در ارتباط بين آنها در سراسر تاريخ بشر مورد بحث وگفتگو بوده است . دوره پس از پيدايش علوم جديد نيز سالهاي درازي است كه روانشناسان وتحقيق روانشناسي از سوي پزشكان ودست اندر كاران پژوهشهاي فيزيكي از سوي ديگر در هر يك جداگانه در راستاي مخالف با يكديگرند .
درباره علل بيماريها ودرمان آنها ودر نتيجه درباره رابطه مزبور جستجو كرده گرچه از دير باز از نقطه نظر فلسفي اين سوال مطرح بوده وهست كه ارجعيت با روان است يا با ماده وتن . گرچه هنوز نظريه پردازان برسرحل وفصل اين مساله به توافقي نرسيده اند ( معاني ، 1370).
بازبيني و بر آورد مراجعان به طبيب عمومي در سلسله بررسيهايي كه از مراجعان به پزشكان عمومي در بخشهايي مختلف انگلستان بعمل آمد توافق همگاني د رمورد ميزان شيوع نوروزها وجود داشت كه از هر هزار نفر 50 نفر در هر سال با مشكلاتي به پزشكانشان مراجعه مي كردند كه بعنوان نوروز تشخيص داده ميشد . اين ميزان د رزنان دو برابر از مردان بود ميزان شيوع سالانه نوروز در جمعيت 5% است بروز بيماري در مناطق شهري بيش از مناطق روستايي است ( وهابزاده ، 1364)

تاريخچه افسرد گي
افسردگي از زمانهاي بسيار دور در نوشته ها آمده وتوصيف هايي از آنچه ما امروزه اختلالات خلقي مي خوانيم در بسياري از مدارك طبي قديم وجود دارد.
داستان ” عهد تحقيق ” شاه سائون وداستان خودكشي آژاكس در ايليا هومر ، هر دو يك سندرم افسردگي را توصيف كرده اند حدود 450 سال قبل از ميلاد ، بقراط اصطلاح ملانكولي را براي توصيف اختلالات رواني بكار برد . د رحدود 100 سال قبل از ميلاد كورفليسوس سلسوس1 در كتاب Demedicina 2افسردگي را ناشي از صفراي سياه معرفي نمود .
اين اصطلاح را پزشكان ديگر از جمله جالينوس ( 129- تا 99 بعد از ميلاد ) نيز بكار بردند ، همين طور الكساندر تراز از قرن 6 درقرون وسطي طبابت در ممالك اسلامي رونق داشت . ورازي وابن سينا وپزشك بهبودي سمينونه 1 ملانكولي را بيماري مشخص تلقي مي نمودند ملانكولي را هنرمندان بزرگ زمان نيز مجسم كرده اند .
در‌سال‌1686‌،‌بونه2 نوعي بيماري رواني توصيف نمود و آن را‌
Maniacome Lancholicus ناميد. در سال 1854 ژول فالره حالتي را توصيف نموده و آن را جنون ادواري3 ناميد . چنين بيماراني متناوبا حالات خلقي افسردگي را تجربه مي كنند . تقريبا در همان زمان يك روانپزشك فرانسوي بنام ژول باياژره جنون دو شكلي4 را شرح داد كه در آن بيمار دچار افسردگي عميقي مي شود كه به حالت بهت افتاده و بالاخره از آ‎ن بهبود مي‌يابد .
در سال 1882 ،كارل كالبام روانپزشك آلماني ، با استفاده از اصطلاح ” سايكوتايمي ” ماني وافسردگي را مراحل مختلف يك بيماري توصيف نموده است .
اصل كريپلين در سال 1896 ، براساس معلومات روانپزشكان فرانسوي و آلماني مفهوم بيماري مانيك دپرسيو را شرح داد كه شامل ملاكهاي تشخيصي است كه امروزه روانپزشكان براي تشخيص اين بيماري از آنها استفاده مي‌كنند .
كريپلين نوع خاص از افسردگي رانيز شرح داد كه پس از يائسگي در زنها واواخر بزرگسالي در مردها شروع مي شود وبعدا با افسردگي رجعت5 معروف شده از آن به بعد يكي از معادلهاي اختلال خلقي شمرده مي شود بقراط در چهار قرن پيش از ميلاد از رابطه “ماني و افسردگي” بطور مشروح بحث نمود . همچنين آرتويس پزشك قانوني درابتداي قرن اول ميلادي دريافت كه ماني وافسردگي كه بعضي از اوقات در يك فرد رخ مي نمايد بنظر مي رسد كه از يك اختلال ريشه مي گيرند .
در اوايل قرن 19 فيليپ پينل ( 1801) گزارش جالب از افسردگي به رشته تحرير درآورد كه نام امپراطور تيبريوس وپادشاه فرانسه (لوئي 11) در آن منعكس گرديده بود . همچنين افسردگي از طريق ارائه بعضي از قربانيان مشهورتر بطور آشكار توصيف شده است .
در يكي از جمله هاي عود كننده افسردگي خود چنين نوشت :
” اگر آنچه من احساس مي كنم بطور مساوي بين تمام انسانهاي دنيا توزيع مي شد هيچ چهره شادي روي زمين وجود نداشت ” همچنين ونيستون چرچيل درباره جدالهايش با آنچه وي ” سگهاي ديوانه افسردگي ” ناميده صحبت كرده است .
گرچه قرنهاست كه اين اختلال توسط دانشمندان مورد توجه دقيق وامكان نظر واقع شده است ولي هنوز اين افراطهاي ناتوان كننده خلقي بصورت يك راز باقي مانده است در خلال عصر طلايي يونان پيشرفت قابل توجهي در فهم
درمان بيماريهاي رواني بوقوع پيوست .
بقراط ( 357- 460 پيش از ميلاد ) پزشك بزرگ يونان كه ” پدر پزشكي جديد ” ناميده شده است مداخله خدايان و ديوها در ايجاد بيماريها را رد كرد . براساس نظريه بدني علت بيماريهاي رواني اختلال در اعضا مختلف بدن به خصوص مغز بود . بقراط معتقد بود كه مغز فرمانده بدن است وبيماريهاي رواني مربوط به اختلال رواني در آن است .
همچنين بقراط علت اختلالات رواني را عدم تعادل فرآورده هاي مزاجي (صفرا – سودا – خون – بلغم ) ميدانست .
او مغز را مهمترين عضوبدن وتعبير كننده آگاهي توصيف مي كرد پيش از او مصريان قلب را حمل حيات رواني وهيجاني مي دانسته اند . بقراط وپيروان وي بدليل تشخيص ودرمان بيماريهاي رواني شهرت ويژه اي يافتند .
بقراط تاكيد نمود كه اختلالات رواني علل طبيعي داشته ومثل ساير بيماريها مستلزم درمانند . روشهاي درماني وي شامل استراحت كردن ، حمام گرفتن -ر ژيم غذايي خاص بود .
افلاطون ( 347-429 ق .م) مسائل مربوط به افراد آشفته رواني را كه مرتكب قتل مي شدند مورد بررسي قرار داد و آشكارا اظهار داشت كه اين افراد مسئول جنايات خويش نيستند ونبايد به آنان بدانگونه كه با ساير جانيان رفتار ميشود رفتار نمود . او رفتار هر فرد را نتيجه اي از تعارض بين استدلال وهيجان ميدانست وبرخلاف كسانيكه علت رفتار نابهنجار را بدني مي‌دانستند برنيروي تفكر تاكيد ورزيد واظهار داشت كه اين شخص تنها واقعيت حقيقي وجود انسان است . بنظر وي عقيده داشت كه رفتار انسان تحت نفوذ واستيلاي نيازهاي بدني وغريزه هاي طبيعي وي است ( ارسطو 322-384 پيش از ميلاد ) شاگرد افلاطون بود ولي از عقايد وي پيروي نمي كرد .
او بيشتر پيرو عقايد بقراط درباره مزاجهاي چهارگانه بود وعقيده داشت كه مزاجهاي گرم موجب تمايلات عاشقانه و پرحرفي مي شود ونيز موجد تكانه هاي خود كشي در فرد است او درباره استدلال و آگاهي مطالب زيادي نوشته وحالتهاي هيجاني وانگيزش ازقبيل ترس ، خشم ، حسادت ، تنفر ، شجاعت ، شفقت را مورد بحث وبررسي قرا رداد. ارسطو درباره لذت والم مفاهيمي را مورد استفاده قرا رداد كه با اصول وعقايد فرويد و پيروانش شبيه بود .

تعاريف ونظريه هاي اضطراب
اضطراب يك احساس منتشر بسيار ناخوشايند واغلب مبهم ودلواپسي است كه با يك يا چند تا از احساسهاي جسمي همراه مي گردد مثل احساس خالي شدن سردل ، تنگي قفسه سينه ، طپش قلب ، تعريق ، سردرد يا ميل جبري ناگهاني براي دفع ادرار ، بيقراري وميل براي حركت نيز از علائم شايع است .
اضطراب يك علامت هشدار دهنده است ، خبر از خطري قريب الوقوع است وشخص را براي مقابله باتهديد آماده مي سازد ترس ، علامت هشدار دهنده مشابه ، از اضطراب با خصوصيات زير تفكيك مي شود . ترس واكنشي ، به تهديدي معلوم وخارجي قطعي واز نظر منشاء بدون تعارض است اضطراب واكنش در مقابل خطري نامعلوم دروني مبهم واز نظر منشا همراه با تعارض است تفكيك بين ترس واضطراب بطور اتفاقي صورت گرفت .
مترجمين اوليه آثار فرويد ، كلمه ، Ongst آلماني را كه اضطراب با موضوعي سركوب شده وناخود آگاه وترس با موضوعي معلوم خارجي مربوط است ، ناديده گرفته است به وضوح ترس نيز ممكن است به موضوعي ناخود آگاه سركوب شده و دروني مربوط باشد كه به ” شيئي در دنياي خارج از انتقال يافته است .
الگوهاي اضطراب بسيار گوناگون است بعضي از بيماران علائم قلبي – عروقي دارند تندي ضربان قلب وتعريق برخي علائم گوارشي پيدا مي كنند ، مثل تهوع ، استفراغ – احساس خلاء درون شكم يا ” پروانه در شكم ” دردهاي مربوط به گازهاي روده يا حتي اسهال .
بعضي ها تكرار ادرار دارند ، برخي نيز تنفس سطحي واحساس تنگي قفسه سينه پيدامي كنند تمام علائم فوق واكنشهاي احشائي است .
معهذا در بعضي از بيماران تنش عضلاني پيدا شده وموجب شكايت از سنتي عضلاني واسپاسم ، سردرد وپيچش گردن مي گردد.( پور افكاري ، 1373).
رولومي ( 1994- 1909) اضطراب عبارتست از ترسي كه در اثر بخطر افتادن يكي از ارزشهاي اصولي زندگي شخص ايجاد مي شود . ممكن است اضطراب را يك نوع درد داخلي دانست كه سبب ايجاد هيجان وبه هم ريختن تعادل‌موجود‌گردد و چون بشر دائما به منظور برقراري تعادل كوشش مي‌كند‌.
بنابراين ميتوان گفت كه اضطراب يك محرك بسيار قوي است امكان دارد اين محرك مضر باشد اين خود بستگي دارد به درجه ترس ومقدار خطري كه
متوجه فرد است ( شاملو 137).
انسانها چشم انداز زيستي را درك مي كنند كه اين خود موجب اضطراب مي شود از اين گذشته ناتواني آنها در تحقق بخشيدن كليه استعدادهايشان موجب گناه مي شود . اين هيجانها براي اغلب مردم عادي هستند وفقط زماني كه ا زكنترل خارج مي شوند موجب ناراحتي مي شوند . به رغم تاكيد او بر اضطراب وگناه ، او نسبت به انسان خوش بين تر از ديگران است .
آدلر :اعتقاد دارد كه اضطراب احساس حقارت كردن است .
راجرز: اضطراب را نتيجه ادراك تهديد به مفهوم خود انگاره مي داند . خود پنداري تحت تاثير نياز فرد براي بدست آوردن نظر مثبت وتائيد به اوليا ويا افرادمهم سالهاي اول زندگي شكل مي گيرد . كودك احساس ارزشمندي را براساس ادراكي كه از توجه واحترام وارزيابي ديگران مي كند ياد مي گيرد . احترام به خود در اثر ارتباط متقابل با اطرافيان وبويژه اشخاص مهم آموخته مي شود ( نياز براي دريافت احساس مثبت از سوي ديگران صفتي است جهان شمول ).
البته به مرور كه كودك رشد مي كند به نياز به دريافت محبت وتائيديه از اوليا با نيازهاي دروني اودر تضاد قرار مي گيرند وقتي اين اتفاق ميافتد كودك به اين باور مي رسد كه نيازهاي فردي او ارزش دريافت نظر مثبت ديگران را ندارد.
در اينجاست كه تجربه هايي كه بنظر مي رسد ناهمگون ياخود پنداري هستند منجر به ايجاد حالتهايي ا زقبيل اضطراب ، ترس ، بي كفايتي ، وبي هويتي مي شوند ، انسان از مكانيسم هاي دفاعي مانند انكار يا دليل تراشي استفاده مي كند تا از خطر اين تضادها مصون بماند .
كلي : اضطراب نتيجه شناخت عدم كفايت وعدم لياقت در سيستم سازه هاي فرد است .
روتر : اضطراب منعكس كننده تفاوت واختلاف بين نيازهاي مبرم وقوي فرد با انتظارات ساده او كه با هم برخورد مي كنند ، است (راس ، 1373)
دكتر ويلسون مي گويد : جمله اضطراب چيزي بيش از واكنش جنگ وستيز در برخورد بايك عصبانيت ناگهاني نيست ( قراچه داغلي : 1371)
كارن هورنالي : معتقد است كه اضطراب احساس تنهايي ودرماندگي كردن در دنياي خصومت آميز است .
اضطراب بنيادي : اين اضطراب ارثي نيست بلكه حاصل فرهنگ وپرورش ماست . اضطراب بنيادي احساس درمانده بودن در دنياي خصمانه است احساس درماندگي ميتواند شرط اصلي براي مشكلات شخصيت بعدي باشد . از اين اضطراب سائق بنيادي براي ايمني پديد مي آيد . ايمن بودن به معني آزاد بودن از اضطراب است . نياز به امنيت نيروي برانگيزنده ميشود . اغلب وقتي كه كودك براي امنيت تلاش مي كند وطرد مي شود ، اضطراب بيشتري بوجود مي آيد ودور باطل شكل مي گيرد . هر چه كودك سخت ترتلاش كند اضطراب بيشتري ايجاد مي شود . هنگاميكه امنيت بيشتر بدست نمي آيد اضطراب بيشتري توليد مي شود واين دور باطل بارها تكرار مي شود اومي گويد :
” بسياري از مشكلات شخص ما در اجتماعات صنعتي امروز ، نتيجه رقابتهاي ناخواسته اي است كه ريشه فرهنگي دارد .
اين رقابتها موجب ايجاد عصبانيت وخشم در مانسبت به رقبا مي شود واين امراضطراب‌وترس‌مارا‌نسبت‌به‌خطر‌انتقام‌وحمله از جانب آنها افزايش مي‌دهد .”
يكي ديگر از ديدگاههاي هورناي تفاوت گزاري بين اضطراب طبيعي كه عبارتست از ترس وعوامل شخص مثل مرگ وتصادف واضطراب نوروتيك يا آن چيزي كه وي اضطراب اساسي مي خواند . اضطراب اساسي ترس است كه در اوان زندگي در كودك نسبت به دنيايي كه او خطرناك تصور مي كند ايجاد مي شود ومنجر به بروز مكانيسم هاي دفاعي مي گردد. يكي از وظايف درماني درمانگراين است كه به مراجع خود كمك كند كه وي ماهيت اين اضطراب اساسي را بهتر بشناسد وبه او ياري دهد تا روشهاي مناسبتري در برخورد با آنها بيايد . يكي ديگر از مفاهيم ارائه شده توسط هورناي كه ميتواند مورد استفاده درمانگر قرار گيرد ، عناد اساسي است ( اساس اين مفهوم ، عناد نوروتيك غالبا ريشه در احساس عناد سركوب شده دارد كه به ديگران فرافكني مي شود . ادراك ما از دنيا بعنوان مكاني خطرناك اضطراب را در ما ايجاد مي كند ودر نتيجه احساس عنادوخشم در ما تقويت مي شود و چرخش اين روند بصورت دايره اي باطل وچرخشي تسلسلي در مي آيد .
گلاسر : معتقد است كه رفتار غير مسئولانه افراد باعث بروز اضطراب وناراحتي رواني است ( شفيع آبادي وناصري ، 1365).
فرويد : ( 1939-1856) اضطراب را درد رواني ناميده است يعني به همان صورت كه اگر بدن دچار زخم وبيماري گردد، اولين نشانه آن بصورت تب ظاهر مي شود اگر فرد از نظر رواني دچار مسئله ومشكل شود ، اولين نشانه آن بصورت اضطراب است همچنين هر گاه شخص با يك مساله وشكل رواني مواجه گردد كه موجب بهم خوردن تعادل رواني وي مي گردد. احساس اضطراب مي كند .( آزاد ، 1372).
فرويد مي گويد : وقتي خطري من را تهديد مي كند دچار اضطراب مي شود. فرويد اضطراب را بصورت مبهم تعريف كرد اما او آنرا تجربه هيجاني دردناكي دانست كه توسط برانيگختگي اندامهاي دروني توليد مي شود .
اضطراب واقعي : ترس عادي است كه علت آن تهديدهاي ناشي از خطرهاي موجود در دنياي واقعي است .
در اضطراب روان رنجور تهديدها از جانب نهاد هستند . كنار آمدن با اين اضطراب بسيار دشوار تر است زيرا نهاد كاملا ناهشيار است من به چند صورت دچار اين ترس مي شود . گاهي اوقات اضطراب فراگير است . در اين حالت شخص مضطرب مي شود . اما نميداند چرا ، هراسها وواكنشهاي وحشتزدگي جلوه هاي ديگر اضطراب روان رنجور هستند . اضطراب اخلاقي از تهديدهاي فرامن ناشي مي شود . من اين اضطراب را بصورت احساس گناه يا شرم تجربه مي كند . فرويد خاطر نشان كرد كه شخص بسيار شريف با فرامني نيرومند از فردي كه كمتر شريف است دچار اضطراب اخلاقي بسيار
بيشتري خواهد شد ( ويليام نلاندين ، 1920).
مكانيزمهاي دفاعي : براي كنار آمدن با اضطراب كه دردناك است ،من بايد چند نوع واكنش دفاعي را پرورش دهد كه مهمترين آنها سركوبي است در سركوبي من انرژي خود را بسيج مي كند وافكار ناخوشايند را به نهاد مي‌راند خاطره ناخوشايند ممكن است آنجا بماند ، زيرا از خود داراي انرژي است بين فكر سركوب شده اي كه مي خواهد ابراز شود ونيروهاي سركوب كننده من تعارض ايجاد مي شود فرويد بر فرايند سركوبي كه بصورت يك نيرو گذاري باز داشتي من عمل مي كند تاكيد زياد مي كرد .
اولين سركوبي نخستين وسركوبي واقعي فرق گذاشت وسركوبي نخستين افكار با اميال غريزي كه هرگز هشيار نبوده اند در نهاد نگه داشته مي شوند . در سركوبي واقعي ، افكاري كه در ابتدا هشيار بوده اند توسط سركوبي نهاد ناهشيار رانده مي شوند .
اضطراب جدايي : هنگاميكه ما از نظر رواني رشد مي كنيم شيوه هاي قديمي رفتار را كنارمي گذاريم ورفتارهاي جديدي را فرا مي گيريم كه براي فرايند رشد مناسبتر هستند . با اين حال گاهي اوقات برداشتن گام بعدي تهديد كننده است .
امكان دارد فرد ترجيح دهد در همان مرحله اي كه قبلا بوده بماند . در اين
صورت ممكن است بگوييم كه او تثبيت شده است ممكن است يك كودك در مادرش تثبيت شود وهرگز نخواهد پيوندهايش را قطع كند . فرويد نوشت كه احتمال دارد كودك بيشتر بخاطر ترس نه عشق تحت نفوذ وكنترل مادرش بماند . اولين ترس را اضطراب جدايي ناميد .
اضطراب اختگي : افسانه اديپ كه براساس آن پسر پدرش را مي كشد ودر طي آن دلبستگي به مادر خصومت روز افزون نسبت به پدر ظاهر مي شود پسر بصورت ناهشيار ميل دارد با مادرش ازدواج كند همراه با عقده اديپ ، اضطراب اختگي بوجود مي آيد كه در اين حالت پسر مي ترسد از اينكه پدرش او را اخته كند . (ويليام لاندين ، 1920)
اليس : اضطراب را نتيجه طرز تفكر غير منطقي وغير عقلاني مي داند
( شفيع آبادي وناصري ، 1365).
فريد فرام ريچمن مي گويد : اضطراب پيوند روانشناختي نزديك با تنهايي دارد ، او اعتقاد دارد كه حالات عاطفي كه توسط تئوريسينها ميزان اضطراب معرفي گرديده در تحقيق حالاتي ا زتنهايي يا ترس از تنهايي مي باشد .
( مانفرواكرالپتيز ، 1369)
پرز : معتقد است كه اضطراب فاصله و شكاف ميان حال و آينده است انسان بدان دليل مضطرب مي شود كه وضعيت موجود را رها ميكند ودرباره آينده ونفشه هاي احتمالي كه ايفاء خواهد كرد ، به تفكر مي پردازد (شفيع آبادي وناصري ، 1365).
ارنست ميلگارد : براي اضطراب سه معني ذكر مي كند :
1-اضطراب مقدم بر هر چيز يك حالت ترس نگراني وناراحتي است ، ترس است كه گاهي در مقابل امر مبهم بوجود مي آيد و زماني موضوع معيني ندارد.
2-اضطراب درمعني يك ترس مبهم ومحدود نيز استعمال شود و آن ترس از ناامني است اضطراب در اين معني بيشتر جنبه اجتماعي دارد واز لحاظ منشا امري است اجتماعي كه از كودكي شروع مي شود ودر اين زمان بچه ، والدين خود كه از اومراقبت مي كنند متكي است محروميت از محيط يا غفلت والدين از اين لحاظ وفقدان محبت در بچه احساس ناامني بوجود مي آورد وهمين احساس سبب ترس بچه مي شود ترس از ناراحتي اضطراب اساسي را تشكيل مي دهند واين ترس است كه ساير افراد در آن وارد مي شوند.
3-اضطراب در مورد سوم : معني نگراني از رفتار خودمان يا احساس تقصير است . ما بواسطه اعمال منع شده اي كه در گذشته انجام داده ايم و ديگران متوجه آنها نبوده اند احساس تقصير مي كنيم ( شريعتمداري ، 1369)
ساليوان معتقد است : هر انسان دو هدف دارد : يكي رضايت جسماني مانند خوردن وديگري ايمني كه عبارتست ا زاحساس خوشحالي كه از ارضاي توقعات وانتظارات جامعه بدست مي آيد . كودكان در طي فرايند اجتماعي شدن خود را در وصفي مشاهده مي كنند كه در آن بين نيازهايشان وامنيت اجتماعي تعارض وجود دارد . در جريان اجتماعي شدن كودك ، اولياء نارضايي ها و بازداريها از خود نشان مي دهند كه سبب ايجاد احساس اضطراب حاصل از بر نياوردن انتظارات بزرگسالان در كودك مي شود . علايم اين اضطراب تنش جسماني وحذف تجربه هايي اضطراب انگيز



قیمت: تومان


دیدگاهتان را بنویسید